دست ِ اسلام را چرا بستید!؟

 فاتح بدر و خندق است این مرد

 یادتان رفته درب خیبر را

 با همین دستها شکست این مرد

 

 یادتان رفته در حنین و احد

 ذوالفقار گره گشایی داشت

 یادتان رفته تا همین دیروز

 در مدینه برو بیایی داشت


 

 شرم تان باد! ناجوانمردان

 نکشیدش چنین غریبانه

 اسدالغالب است، می جنگد

 پنجه در پنجه، مرد و مردانه

 

 یادتان رفته از لب ِ تیغش

 جای ِخون، رأفت و کرم می ریخت

 یادتان رفته بی زره ، تنها

 لشگری را علی به هم می ریخت

 

 یادتان رفته ذوالفقارش را

 ماجراهای فن ِ دستش را

 مَرحبُ و عَمروَد دو نیم شدند

 یادتان رفته ضرب ِ شصتش را

 

 یادتان رفته آن رشادت ها

 مرد میدان غزوه ها می شد

 تا شماها فرار می کردید

 سپر جان مصطفی می شد

 

 نبریدش چنین،یدالله است

 کفر از او سیلی عیان خورده

 ای عربهای بی حیاء ؛ اصلاّ

 اسم حیدر به گوش تان خورده

 

 نور توحید را نمی بینید!؟

 کوردل های ِ باطن آلوده

 وا کنید این طنابها را زود

 او برای خودش کسی بوده

 

 تیره بختان ز فیض محرومید

 در صف دشمن ولی هستید

 رفته از یادتان که مدیون ِ

 دست پر پینه ی علی هستید

 

 چاه های مدینه می دانند

 که کمر قصدِ کشتنش بستید

 آبروی تمام عالم را

 ریسمان دور گردنش بستید

 

 حرمتش را نگه نمی دارید!؟

 روی دوشش عبا بیندازید

 او غرورش شکسته نامردان

 از سرش تیغ را بیندازید

 

 پا برهنه به مسجدش نبرید

 او خودش خاکی ِ خدایی هست

 نیمی از کینه را نگه دارید

 چون که گودال کربلایی هست

 

 کربلا باز فرصت خوبی است

 عقده هاتان به کار می آیند

 سرِ بر نیزه رفتن پسرش

 همه با هم کنار می آیند